تبليغاتX
عشق ماندگار

.

+

=

Created By javacity.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:8 PM  توسط صادق  | 

و پيچيده وجود ما:

در اين داستان چهار شخصيت خيالي ترسيم شده اند.
موش ها: «اسنيف» و «اسکوري» و آدم کوچولوها، «هم» و «هاو». اين چهار شخصيت براي نشان دادن قسمت هاي ساده و پيچيده درون ما، بدون توجه به سن، نژاد يا مليت، در نظر گرفته شده اند.
ما، گاهي اوقات ممکن است مثل ا سنيف عمل کنيم، که تغييرات را زود بو مي کشد; يا مثل اسکوري که به سرعت وارد عمل مي شود.
گاه مانند «هم» مي شويم، که با انکار تغييرات در برابر آنها مي ايستد، چرا که مي ترسد به طرف چيزي بدتر کشيده شود. يا مثل «هاو» که ياد مي گيرد وقتي شرايط او را به طرف چيز بهتري راهنمايي مي کند، خود را با آن تغيير وفق دهد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:38 PM  توسط صادق  | 
از دست ندهید تمام کسانی که امتحان کردند نتیجه گرفتند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 4:28 PM  توسط صادق  | 
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 PM  توسط صادق  | 
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!!!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار   مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد والنتاين و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:25 PM  توسط صادق  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:6 AM  توسط صادق  | 

روز اول

پسر:سلام

دختر:سلام

پسر:چه طوری؟

دختر: بد نیستم مرسی

هفته اول

پسر:سلام

دختر:علیک سلام

پسر:چه طوری؟

دختر: بد نیستم مرسی. تو چه طوری؟

هفته دوم

پسر:سلام

دختر:علیک سلام

پسر:قربانت.بد نیستم.تو چه طوری؟

دختر: مرسی....خوبم.

هفته سوم

دختر:سلام

پسر:سلام. چه طوری.خوبی؟

دختر:مرسی خوبم.خیلی خوبم.و( یک نگاه معنی دار(

هفته چهارم

دختر:سلام عزیزم چه طوری؟خوبی؟

پسر:سلام عزیز دلم.مرسی. بد نیستم.تو چه طوری؟

دختر:مرسی. میدونی؟ یه چیزی مخوام بهت بگم نمیدونم الان بگم یا بعد؟

پسر:بگو عزیزم.

دختر:نه...حالا زوده...باشه بعد!

هفته پنجم

دختر: سلام عزیزم . چیزی که دفعه ی پیش می خواستم بهت بگم این بود که دوستت دارم....عاشقتم...زندگی بدون تو برای من هیچ معنی نداره . تمام آینده خودم رو با تو میبینم . اگه تو نباشی زندگی واسم هیچه!!!!!

و کلی از این حرفهای پوچ و صد من یه غاز و پسر باور میکنه!!!!!

هفته ششم

.

.

پسر: امروز یه دختری تو خیابون اومد ازم آدرس پرسید. منم...

دختر: دیگه چی ؟ دلمو شکستی ! تو که میدونی من چقدر حسودم ! چرا این کارو کردی؟

پسر: من که کاری نکردم...فقط جواب سوالشو دادم !

دختر:یه قولی بهم میدی؟

پسر: آره

دختر: قول بده دیگه با هیچ دختری حرف نزنی .

پسر: باشه عزیزم . قول میدم .

.

.

.

روابط سالم  صمیمی و رمانتیک و نه {........} ادامه دارد.

.

.

.

هفته هجدهم

دختر:برام خواستگار اومده !

پسر: غلط کرده ...

دختر:چرا ؟ خوب طوری که نیست . اونم بالاخره آدمه !

پسر: تو چه جوابی بهش دادی؟

دختر: هنوز هیچی !

پسر: ما کلی قرار مدار با هم گذاشتیم حالا می خوای اونو بذاریش جای من !

دختر: یه چیزی را میدونی ؟ اون هیچ وقت جای تو رو نمی تونه بگیره !

پسر: من چی کار کنم ؟

دختر: نمیدونم ! فقط به من فکر نکن ! من اگه بدونم تو به من فکر میکنی یه آب خوش از گلوم پایین نمیره. ببین برو زودتر زن بگیر!!!

پسر: حسودیت نمی شه ؟

دختر: نمی دونم چرا دیگه از اینکه تو رو با یه دختر دیگه ببینم حسودیم نمیشه!!!

پسر( تو فکر و خیالش): من میدونم چرا!!!

.

.

بعد از مدتی پسر از خاطرات گذشته میگه و دختر هم واسه خالی نبودن عریضه سنت آبغوره گیری را اجرا میکنه!

...

دوران خوشی دختر و تحول پسر آغاز میشه !

...

دید پسر نسبت به دختر ها عوض میشه . قلبش نسبت به واژه هایی از قبیل دوستت دارم . عاشقتم . زندگی بدون تو برام هیچه . و بقیه واژه های زیبا ام پوچ اینطوری مقاوم میشه !

سبک زندگیش عوض میشه و خیلی تحولات دیگه...!!!

.............................................

حالا اگر در آینده مورد مشابهی برای پسر پیش بیاد :

روز اول

پسر : سلام

دختر: سلام

پسر:  میای خونمون

دختر: نه!

پسر: مگه به من اعتماد نداری ؟

دختر: چرا...ولی خوووووووب !

....

در اینجا پسر مراسمی  موسوم به مخ زنی را انجام میده و البته موفق هم میشه . (علت موفقیتش هم بلد بودن انبوهی از حرفهای پوچی که به تازگی از دختر یاد گرفته و برای مخ زنی کاربرد بسیار موثری داره!)

.

پسر: تو که میدونی من چقدر دوستت دارم!

دختر: آره...ولی...آخه...

پسر: من قول میدم باری خواستگاری بیام و بگیرمت !!!

دختر: جدی میگی؟ ( و قند تو دلش آب میشه!)

پسر: آره عزیزم . زندگی بدون تو واسم هیچ معنی نداره !

دختر: جدی؟ ( ایندفعه با یه نگاه عاشقانه به پسر! )

پسر:آره قربونت برم!

...یواش یواش دل دختر نرم میشه و بالاخره قبول میکنه !

..........

پسر: پس بریم !

.

.

.

عصر همان روز

زینگ.... زینگ....

پسر که بعد از رفتن دختر به خواب عمیقی فرو رفته بود!

در حالی که خسته است با زحمت و غر غر گوشی تلفن را بر میداره !

پسر: بله ؟ بفرمایید .

دختر: سلام

پسر: سلام . چه طوری؟

دختر: مرسی .  باهات کار دارم !

پسر: تو که یه ساعت نیست از اینجا رفتی ؟؟؟!!!

دختر: می خوام دوباره ببینمت !!! فردا بیام خونتون ؟!!!

پسر: (در حالی که موفقیت بزرگی کسب کرده) چرا که نه

.

.

. آره اینجوریه ... البته قصد توهین به هیچ دختر و پسری ندارم البته باید قبول کنیم در بیشتر مواقع همین طوره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 7:17 PM  توسط صادق  | 

سوی بهار پنجره ای باز کرد و رفت   /   او یک پرنده بود که پرواز کرد و رفت

آمد کنار خلوت من لحظه ای نشست   /    قفل سکوت را از لبم باز کرد و رفت

مثل نگاه آیینه با لهجه ای زلال     /    نام مرا باعاطفه آواز کرد و رفت

مثل نسیم خاطره در لحظه ای سخت   /    شب را کنار اشک من آغاز کرد و رفت

یادش بخیر آنکه در آغوش چشم من   /    یک شب نشست با دل من راز کرد و رفت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:55 PM  توسط صادق  | 

 من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانهی من آمدی/برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 4:26 PM  توسط صادق  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 6:25 PM  توسط صادق  |